چاپ
بازدید: 34926

دلت که بگیرد برای طلائیه و جنوب؛ کاری هم که نکنی خود به خود خواهی مُرد.....

یاد عهدهای بسته شده با شهدا و وفای به عهد نکرده هایت که می افتی خود به خود خواهی مُرد.....

نیازی به قیل و قال نیست....

هوایش که می زند به سر آدم.....

دیری نمی گذرد که بویش تو را دیوانه و مجنون می کند و از فرط دلتنگی اگر نتوانی درمانی بجویی خواهی مُرد....

نمی دانم چه سِری در خاک جبهه نهفته است که با آدم این چنین می کند.....

چند روز دیگر زمان اعزام به راهیان نور در شهرما فرا می رسد و من لحظه به لحظه که نزدیک می شود این زمان، دلتنگ تر می شوم.....

نمی دانم امیدی هست بروم یا نه....

ای کاش دعوتم کرده باشند...

ای کاش نام من را بار دیگر در لیستشان ثبت کرده باشند....

هر سال منتظر می شوم خودشان به من بگویند بیا... اجازه ندهند نمی روم..... آخر بدون اجازه که نمی شود....

حریم آن هاست، همه جا بی اجازه وارد شده ایم، هیچ مکانی از دستمان در امان نمانده....

شهدا که شوخی ندارند....

بی اجازه وارد شوی راهت را میبندند...

باید اجازه دهند...

خوش به حال آن هایی که شهدا زود دلتنگشان می شوند و سالی چند بار دعوتشان میکنند...

نمی دانم شما جزء کدام دسته اید...

اما من از آن دسته ام که شهدا هر چند سال یک بار دلشان می خواهد مرا دعوت کنند آن هم برای چه؟؟؟!!!

برای بازخواست عهد ها و کارهای نکرده ای که هر بار با ورودم به جنوب با آن ها عهد بسته ام....

احساس می کنم بخشی از تقویم سر رسیدشان به من اختصاص یافته و هر روز کارهای نکرده ی قول داده ام را در دفتر سر رسیدشان یادداشت می کنند.....

دفترشان که از این همه نکرده هایم پُر شد، خبرم می کنند....

آن موقع راهی هم برای فرار ندارم....

باید بروم، بهانه ای هم برای فرار ندارم.....

هر طور که باشد مرا از این سوی کشور(شمال) می کشانند جنوب تا باز خواستم کنند، آن هم در حضور خودشان....

 آنجا می روم و بازخواستم می کنند، دعوایم می کنند.....

حال در میان این همه پرسشگر مگر توان ایستادن هست؟؟؟ به خدا نمی شود نمی شود که نمی شود....

من تجربه کرده ام؛ بار آخری که رفته بودم چنان عرصه بر وجود نالان و خسته ام تنگ شده بود که نمی دانستم به کدامین سو بروم ....

آسمان جایگاه روح ملکوتیشان بود و زمین امانتدار جسم نورانیشان......

البته گاهی هم به خودم می گویم خوب است این شهدا هستند که هر از چندگاهی من را وادار به پاسخگویی می کنند واِلا فردای قیامت بدون هیچ آمادگی چه خواهم کرد؟؟؟

کاش امسال برای نپرسیدن و راضی بودنشان دعوتم کنند تا بتوانم عهدی جدید ببندم

عهدی برای عمار امام بودن....

برای موج کوچکی بودن در میان سیل عظیم مردم

برای ایجاد حماسه ای در اقتصاد و سیاست کشورم به همراه مردمم

برای شادی روح خمینی بزرگ و شهدای با غیرت کشورم

ایرانم....

نویسنده: مهتاب محمدی